مکن ای صبح طلوع ...
ديدي که چه کرد آن يگانه


آن حسن سيرت، حسين بن علي
آفتاب آسمان معرفت
آن محمّد صورت و حيدر صفت
نُه فلك را تا ابد مخدوم بود
زان كه او سلطان ده معصوم بود
قرَّة العين امام مجتبي
شاهد زهرا، شهيد كربلا
تشنه، او را دشنه آغشته به خون
نيم كشته گشته، سرگشته به خون
آن چنان سر خود كه بُرَّد بيدريغ ؟
كافتاب از درد آن شد زير ميغ
گيسوي او تا به خون آلوده شد
خون گردون از شفق پالوده شد
كي كنند اين كافران با اين همه
كو محمّد؟ كو علي ؟ كو فاطمه ؟
صد هزاران جان پاك انبيا
صف زده بينم به خاك كربلا
در تموز كربلا، تشنه جگر
سربريدندنش، چه باشد زين بتر؟
با جگر گوشه ي پيمبر اين كنند
وانگهي دعوي داد و دين كنند!
كفرم آيد، هر كه اين را دين شمرد
قطع باد از بن، زفاني کاين شمرد
هر كه در رويي چنين، آورد تيغ
لعنتم از حق بدو آيد دريغ
كاشكي ـ اي من سگ هندوي او
كمترين سگ بودمي در كوي او
يا در آن تشوير، آبي گشتمي
در جگر او را شرابي گشتمي
شيخ فريد الدين عطار نيشابوري
![]()
اي آناهيد! اي نيک، اي تواناترين! اينک مرا اين کاميابي فراز ده که به ارجمندي به يک خوشبختي بزرگ دست يابم… خوشبختياي که در آن بهره و بخشش بسيار باشد، اسبانِ شيهه زننده و گردونههاي برخروشنده و تازيانههاي بانگ برانگيزاننده باشند… آن خوشبختياي که در آن پُر باشد از چيزهاي خوشبو، و در انبارش پُـر باشد از هر آنچه دل کسي بخواهد و هر آنچه زندگاني خوش و خرم را بکار ميآيد. (بند130 آبان یشت)