![]()
همسایه من
سایه و
سرگینشان را
بر زمین میدید
وز پنجره هر روز میغرید.
یک بار هم از برج زهر مار خود
بیرون نکرد او سر
تا بنگرد آن سرخ را در فره فیروزه فام صبح
یا رفرفهی پروازشان را
بشنود در پشت بام صبح
میگفتم:
( آن بالا .
ببین در آبی بی ابر
آن طوقیک . را در طواف صبح .
در پرواز!
آن سینه سرخان را ببین
در آن سماع سبز!
بالیدن آمالشان را
بالشان را بین!
آن وجدها و
شورها و
حالشان را بین!
آن شامگاهان . نغمه قوقو سرودن ها
بقر بقوها . دم کشیدن ها
در طشت آب پشت بام و
صبح
تن شستن در آفتاب بامدادی پر گشودن ها .
اما .
همسایه من
سایه و
سرگینشان را
روز و شب می دید
وز پنجره هر لحظه می غرید.
روزی
سرانجام
آن نگاه چرک مرده چیره شد .
ناچار
بردم به شهری دورشان .
و آنجا رها کردم
مردم به دست و پای در آن لحظۀ بدرود
در بازگشتن .
آه !
با روحم
نمی دانم چه ها کردم ؟
وقتی شکسته
خسته و
بگسسته از هستی
باز آمدم . دیدم
بسیار دور از باور من . در همین نزدیک
خیل کبوترهام.
پیش از من
در آن غروب روشن تاریک
جمعی نشسته روی پاساره
جمعی به روی آغل در بسته شان . خالی .
و آن طوقیک .
بر اوج
در طوف بام خانه
در طیفی ز تنهاییش
می پرد .
همسایه من خصم هر زیبایی و آزرم
آنجا کنار پنجره . با خشم و
هم با چشم
می غرد .
در زیر آواری ز حیرانی شدم ویران
و آن دم که در آن واپسین فرصت . براشان اشک ها و دانه
افشاندم
با خویش می گفتم: چه زیبایی و آزرمی
در پویه و پرواز این سحر آفرینان است !
که روح را
در جویباران زلال خویش
می شوید
یا رب! زبون باد و زیان کار آن نگاهی کاو
غیر از گناه و فضله
زیر آسمان
چیزی نمیجوید!
شعر از دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی



اي آناهيد! اي نيک، اي تواناترين! اينک مرا اين کاميابي فراز ده که به ارجمندي به يک خوشبختي بزرگ دست يابم… خوشبختياي که در آن بهره و بخشش بسيار باشد، اسبانِ شيهه زننده و گردونههاي برخروشنده و تازيانههاي بانگ برانگيزاننده باشند… آن خوشبختياي که در آن پُر باشد از چيزهاي خوشبو، و در انبارش پُـر باشد از هر آنچه دل کسي بخواهد و هر آنچه زندگاني خوش و خرم را بکار ميآيد. (بند130 آبان یشت)