به مناسبت بزرگداشت نلسون ماندلا شعري از يداله مفتون اميني را مي آوريم:
بلندگوها و قلمها خطا ميكردند
دعوا فقط سر رنگها نبود
كه سرگنجها نيز
و ماندلا كه در اين هوا
آن همه سال را در زجر و زندان گذراند
زنداني كه هواي بد آن از درون بود
و غذاي بد آن از بيرون
لاجرم
دوستاقبانهاي خود را به ستوه آورد
و خود را رها كرد
تا بيايد و در فلكهاي از جغرافيا
با صداي افق شكافِ خود آواز دهد
كه من از وجدان زمانه غرامت ميطلبم
(نقد و ناب)
غرامتي با شكوفههاي صبح
و نه با گلولههاي انتقام ...
چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۲ | 8:55
اي آناهيد! اي نيک، اي تواناترين! اينک مرا اين کاميابي فراز ده که به ارجمندي به يک خوشبختي بزرگ دست يابم… خوشبختياي که در آن بهره و بخشش بسيار باشد، اسبانِ شيهه زننده و گردونههاي برخروشنده و تازيانههاي بانگ برانگيزاننده باشند… آن خوشبختياي که در آن پُر باشد از چيزهاي خوشبو، و در انبارش پُـر باشد از هر آنچه دل کسي بخواهد و هر آنچه زندگاني خوش و خرم را بکار ميآيد. (بند130 آبان یشت)