صبحگاهان سرو را با تیغ وحشی، سر زدند
باغ را نامردمان از پشت سر خنجر زدند
آتش سرخ اناالحق بود بر روی لبش
مارها بر گردن حلاجمان چنبر زدند
خطبههای سرو تا آن دورهای دور رفت
واژهها مثل کبوتر از دهانش پر زدند
پیکرم میلرزد و دردی خزیده در دلم
مثل اینکه با خبر شلاق بر پیکر زدند:
عاقبت شیخ النمر هم میثم تمار شد
آه! او را سر زدند و سروها بر سر زدند
محمدرضا سلیمی
دوشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۴ | 7:36
اي آناهيد! اي نيک، اي تواناترين! اينک مرا اين کاميابي فراز ده که به ارجمندي به يک خوشبختي بزرگ دست يابم… خوشبختياي که در آن بهره و بخشش بسيار باشد، اسبانِ شيهه زننده و گردونههاي برخروشنده و تازيانههاي بانگ برانگيزاننده باشند… آن خوشبختياي که در آن پُر باشد از چيزهاي خوشبو، و در انبارش پُـر باشد از هر آنچه دل کسي بخواهد و هر آنچه زندگاني خوش و خرم را بکار ميآيد. (بند130 آبان یشت)