بهار آمد كه غم از جان برد، غم در دل افزون شد چه گويم كز غم آن ســـــروِ خندان، جان و دل خون شد
گـــــروه عــــــاشقان بستند محملهــا و وارستند تو دانـــــــى حال مـــا واماندگان در اين ميان چون شد
گل از هجـــــران بلبل، بلبل از دورىّ گــل، هر دم به طرْف گلستان هر يك، به عشق خويش مفتون شد
حجاب از چهره دلــــــــــــــدار ما، باد صبـا بگرفت چـــــو من هر كس بر او يك دم نظر افكند، مجنون شد
بهــــــــار آمد، ز گلشن بــــــرد زرديها و سرديهــا به يُمن خور، گلستان سبز و بستان گرم و گلگون شد
بهـــــــار آمــــــد، بهــــــار آمـــد، بهار گلعذار آمد به ميخــــــواران عــاشق گو: خمار از صحنه بيرون شد
امام خمینی
اي آناهيد! اي نيک، اي تواناترين! اينک مرا اين کاميابي فراز ده که به ارجمندي به يک خوشبختي بزرگ دست يابم… خوشبختياي که در آن بهره و بخشش بسيار باشد، اسبانِ شيهه زننده و گردونههاي برخروشنده و تازيانههاي بانگ برانگيزاننده باشند… آن خوشبختياي که در آن پُر باشد از چيزهاي خوشبو، و در انبارش پُـر باشد از هر آنچه دل کسي بخواهد و هر آنچه زندگاني خوش و خرم را بکار ميآيد. (بند130 آبان یشت)