| عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت | مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت | |
| عشقش آتش بود کردم مجمرش از دل چو عود | آتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت | |
| زآتش رویش چو یک اخگر به صحرا اوفتاد | هر دو عالم همچو خاشاکی از آن اخگر بسوخت | |
| خواستم تا پیش جانان پیشکش جان آورم | پیش دستی کرد عشق و جانم اندر بر بسوخت | |
| نیست از خشک و ترم در دست جز خاکستری | کاتش غیرت درآمد خشک و تر یکسر بسوخت | |
| دادم آن خاکستر آخر بر سر کویش به باد | برق استغنا بجست از غیب و خاکستر بسوخت | |
| گفتم اکنون ذرهای دیگر بمانم گفت باش | ذرهی دیگر چه باشد ذرهای دیگر بسوخت | |
| چون رسید این جایگه عطار نه هست و نه نیست | کفر و ایمانش نماند مومن و کافر بسوخت |
سه شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۵ | 9:51
اي آناهيد! اي نيک، اي تواناترين! اينک مرا اين کاميابي فراز ده که به ارجمندي به يک خوشبختي بزرگ دست يابم… خوشبختياي که در آن بهره و بخشش بسيار باشد، اسبانِ شيهه زننده و گردونههاي برخروشنده و تازيانههاي بانگ برانگيزاننده باشند… آن خوشبختياي که در آن پُر باشد از چيزهاي خوشبو، و در انبارش پُـر باشد از هر آنچه دل کسي بخواهد و هر آنچه زندگاني خوش و خرم را بکار ميآيد. (بند130 آبان یشت)