خاك ره بيكسي ست كز سرِ ما بر نخاست
دل به هوي بسته ايم، از هوس ما مپرس
با همه بيگانه است آن كه به ما آشناست
داغ معاش خوديم، غفلتِ فاش خوديم
غيرْ تراش خوديم، آينه از ما جداست
آن سوي اين انجمن نيست مگر وهْم و ظن
چشم نپوشيده اي، عالم ديگر كجاست ؟
دعوي طاقت مكن تا نكشي ننگ عجز
آبله پاي شمع، در خور ناز عصاست
گر نيي از اهل صدق، دامن پاكان مگير
آينه و روي زشت، كافر و روز جزاست
صبح قيامت دميد، پرده امكان دريد
آينه ما هنوز شبنم باغ حياست
در پي حرص و هوس سوخت جهاني نفس
ليك نپرسيد كس : خانه عبرت كجاست ؟
بس كه تلاش جنون، جام طلب زد به خون
آبله پا، كنون كاسه دست گداست
هستي كلفَتْ قفس، نيست صفا بخش كس
در سرِ راه نفس، آينه بختْ آزماست
قافله حيرت ست موج گهر تا محيط
اي املْ آوارگان ! صورت رفتن كجاست ؟
معبد حسن قبول، آينه زارست و بس
عِرض اجابت مبر، بي نفسي ها دعاست
كيست درين انجمن محرم عشق غيور؟
ما همه بيغيرتيم، آينه در كربلاست
بيدل ! اگر محرمي رنگ تك و دو مبر
در عرق سعي حرص خفَّت آب بقاست

اي آناهيد! اي نيک، اي تواناترين! اينک مرا اين کاميابي فراز ده که به ارجمندي به يک خوشبختي بزرگ دست يابم… خوشبختياي که در آن بهره و بخشش بسيار باشد، اسبانِ شيهه زننده و گردونههاي برخروشنده و تازيانههاي بانگ برانگيزاننده باشند… آن خوشبختياي که در آن پُر باشد از چيزهاي خوشبو، و در انبارش پُـر باشد از هر آنچه دل کسي بخواهد و هر آنچه زندگاني خوش و خرم را بکار ميآيد. (بند130 آبان یشت)