آواز چگور
به استاد حسین سمندری
وقتی كه شب هنگام گامی چند دور از من
_ نزدیك دیواری كه بر آن تكیه می زد بیشتر شبها _
با خاطر خود می نشست و ساز می زد مرد ،
و موجهای زیر و اوج نغمه های او
چون مشتی افسون در فضای شب رها می شد ،
من خوب می دیدم گروهی خسته از ارواح تبعیدی
در تیرگی آرام از سویی به سویی راه می رفتند.
احوالشان از خستگی می گفت ، اما هیچ یك چیزی نمی گفتند
خاموش و غمگین كوچ می كردند .
افتان و خیزان ، بیشتر با پشت های خم ،
فرسوده زیر پشتواره ی سرنوشتی شوم و بی حاصل ،
چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعید و اسارت ، این ودیعه های خلقت را
.همراه می بردند
من خوب می دیدم كه بی شك از چگور او
می آمد آن اشباح رنجور و سیه بیرون
وز زیر انگشتان چالاك و صبور او.
***
بس كن خدا را ، ای چگوری ، بس
ساز تو وحشتناك و غمگین است .
هر پنجه كانجا می خرامانی
بر پرده های آشنا با درد
گویی كه چنگم در جگر می افكنی ، این ست ،
كه م تاب و آرام شنیدن نیست
این ست.
در این چگور پیر تو ، ای مرد ، پنهان كیست ؟
روح كدامین شوربخت دردمند آیا
در آن حصار تنگ زندانیست ؟
با من بگو ؟ ای بینوا ی دوره گرد ، آخر
با ساز پیرت این چه آواز ، این چه آیین ست ؟
گوید چگوری : «این نه آوازست نفرین ست .
آواره ای آواز او چون نوحه یا چون ناله ای از گور ،
گوری ازین عهد سیه دل دور ،
اینجاست .
تو چون شناسی ، این
. روح سیه پوش قبیله ی ماست
از قتل عام هولناك قرنها جسته ،
آزرده خسته ،
. دیری ست در این كنج حسرت مأمنی جسته
گاهی كه بیند زخمه ای دمساز و باشد پنجه ای همدرد
خواند رثای عهد و آیین عزیزش را
غمگین و آهسته » .
اینك چگوری لحظه ای خاموش می ماند
و آنگاه می خواند :
« شو تا بشو گیر ، ای خدا ، بر كوهساران »
« می باره بارون ، ای خدا ، می باره بارون »
« از خان خانان ، ای خدا ، سردار بجنور »
« من شكوه دارم ، ای خدا ، دل زار و زارون »
« آتش گرفتم ، ای خدا ، آتش گرفتم »
« شش تا جوونم ، ای خدا ، شد تیر بارون »
« ابر بهارون ، ای خدا بر كوه نباره »
« بر من بباره ، ای خدا ، دل لاله زارون »
***
بس كن خدا را، بی خودم كردی
من در چگور تو صدای گریه ی خود را شنیدم باز .
. من می شناسم ، این صدای گریه ی من بود
بی اعتنا با من
مرد چگوری همجنان سرگرم با كارش .
و آن كاروان سایه و اشباح
در راه و رفتارش .
تهران – خرداد 1341
شاعر : مهدی اخوان ثالث (م . امید)

یکشنبه ۷ آذر ۱۳۹۵ | 12:49
اي آناهيد! اي نيک، اي تواناترين! اينک مرا اين کاميابي فراز ده که به ارجمندي به يک خوشبختي بزرگ دست يابم… خوشبختياي که در آن بهره و بخشش بسيار باشد، اسبانِ شيهه زننده و گردونههاي برخروشنده و تازيانههاي بانگ برانگيزاننده باشند… آن خوشبختياي که در آن پُر باشد از چيزهاي خوشبو، و در انبارش پُـر باشد از هر آنچه دل کسي بخواهد و هر آنچه زندگاني خوش و خرم را بکار ميآيد. (بند130 آبان یشت)