چند روز مهربان
چند روز مهربان:
لرزش سنگها
از لمس پلکانی
که سیلی امواج را چشیدهاند
و روی کرک نرم گونهها
و روی جویبار دستها
جزیرههای کوچک خال
نشانههای توست
شب تنهای تنها بود
امواج با سد در کشمکش
پرده میخواست بگریزد
از پنجره باز
به عمق گریه و فریاد
طوفان ساحل میغرید
و دو نیمه میکرد
جهان بزرگ پرستاره را
این نشانههای طوفان خلیج است
و در پشتههای آتش اینچنین میسوزند
آمیخته با هم شهوت و وحشت
و تا ابد خواهر و برادرند
پیروزی و شکست
من در حلقه دستانت
و تو به تلخی دندانهایت را به هم میفشردی
و از خود میگریختی
یعنی تقصیر از من است
پلیکان فریاد میکند
جرثقیل افسرده، ناله کنان
ماسهها را بالا میبرد
نیمه چپ بالش خالیست
در جای خالی تو
تارهای نازک مویت
مغرضانه باقیاند
کودکستان عجیبی هست
که در آن
روزها و لحظههای عشق
گریه میکنند
آنجا همه محزون ایستادهاند
اما در میان سایهها
چند روز مهربان
سلانه سلانه راه میروند:
کودکان تو و من
1972

اي آناهيد! اي نيک، اي تواناترين! اينک مرا اين کاميابي فراز ده که به ارجمندي به يک خوشبختي بزرگ دست يابم… خوشبختياي که در آن بهره و بخشش بسيار باشد، اسبانِ شيهه زننده و گردونههاي برخروشنده و تازيانههاي بانگ برانگيزاننده باشند… آن خوشبختياي که در آن پُر باشد از چيزهاي خوشبو، و در انبارش پُـر باشد از هر آنچه دل کسي بخواهد و هر آنچه زندگاني خوش و خرم را بکار ميآيد. (بند130 آبان یشت)