«به خاطر داشتم كه چون به درخت گل رسم، دامني پركنم هديه اصحاب را. چون برسيدم، بوي گل چنان مست كرد كه دامنم از دست برفت.» ديباچه گلستان سعدي
گلهاي سعدي
امروز صبح ميخواستم دامني از گل سرخ برايت بياورم
اما آنقدر گل به دامن ريختم كه گره دامن تاب نياورد و گسست
گره دامن گسست و گلها به همراه باد به پرواز آمدند
و همه در دامن دريا ريختند
و همراه امواج رفتند و ديگر باز نگشتند
فقط امواج را گلگونه كردند
و آتشي در دل دريا انداختند
امشب دامن من هنوز از آن گلهاي بامدادي عطرآگين است
اگر ميخواهي بوي خوش آن گلها را احساس كني
سردر دامن بگذار.
(مارسلين دبور ـ شاعره فرانسوي)

سه شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۶ | 19:30
اي آناهيد! اي نيک، اي تواناترين! اينک مرا اين کاميابي فراز ده که به ارجمندي به يک خوشبختي بزرگ دست يابم… خوشبختياي که در آن بهره و بخشش بسيار باشد، اسبانِ شيهه زننده و گردونههاي برخروشنده و تازيانههاي بانگ برانگيزاننده باشند… آن خوشبختياي که در آن پُر باشد از چيزهاي خوشبو، و در انبارش پُـر باشد از هر آنچه دل کسي بخواهد و هر آنچه زندگاني خوش و خرم را بکار ميآيد. (بند130 آبان یشت)