به مناسبت بزرگداشت فردوسي
سر مهتران زان سخن شد گران
بخفتند با درد كنداوران
چو از كوه خورشيد سر بركشيد
ز چشم مهان شاه شد ناپديد
ببودند ز آن جايگه شاه جوى
بريگ بيابان نهادند روى
ز خسرو نديدند جايى نشان
ز ره بازگشتند چون بيهشان
همه تنگ دل گشته و تافته
سپرده زمين شاه نايافته
خروشان بدان چشمه باز آمدند
پر از غم دل و با گداز آمدند
بران آب هر كس كه آمد فرود
همى داد شاه جهان را درود
فريبرز گفت آنچ خسرو بگفت
كه با جان پاكش خرد باد جفت
سر مهتران زان سخن شد گران
بخفتند با درد كنداوران
چو از كوه خورشيد سر بركشيد
ز چشم مهان شاه شد ناپديد
ببودند ز آن جايگه شاه جوى
بريگ بيابان نهادند روى
ز خسرو نديدند جايى نشان
ز ره بازگشتند چون بيهشان
همه تنگ دل گشته و تافته
سپرده زمين شاه نايافته
خروشان بدان چشمه باز آمدند
پر از غم دل و با گداز آمدند
بران آب هر كس كه آمد فرود
همى داد شاه جهان را درود
فريبرز گفت آنچ خسرو بگفت
كه با جان پاكش خرد باد جفت
چو آسوده باشيم و چيزى خوريم
يك امشب ازين چشمه بر نگذريم
زمين گرم و نرمست و روشن هوا
بدين رنجگى نيست رفتن روا
بران چشمه يك سر فرود آمدند
ز خسرو بسى داستانها زدند
كه چونين شگفتى نبيند كس
و گر در زمانه بماند بسى
كزين رفتن شاه ناديدهايم
ز گردنكشان نيز نشنيدهايم
دريغ آن بلند اختر و راى او
بزرگى و ديدار و بالاى او
خردمند ازين كار خندان شود
كه زنده كسى پيش يزدان شود
كه داند بگيتى كه او را چه بود
چه گوييم و گوش كه آرد شنود
اي آناهيد! اي نيک، اي تواناترين! اينک مرا اين کاميابي فراز ده که به ارجمندي به يک خوشبختي بزرگ دست يابم… خوشبختياي که در آن بهره و بخشش بسيار باشد، اسبانِ شيهه زننده و گردونههاي برخروشنده و تازيانههاي بانگ برانگيزاننده باشند… آن خوشبختياي که در آن پُر باشد از چيزهاي خوشبو، و در انبارش پُـر باشد از هر آنچه دل کسي بخواهد و هر آنچه زندگاني خوش و خرم را بکار ميآيد. (بند130 آبان یشت)