صبحست ساقيا مي چون آفتاب کو
خاتون آب جامه آتش نقاب کو
چون لعل آبدار ز چشمم نمي رود
از جام لعل فام عقيق مذاب کو
در مانده ايم با دل غمخواره مي کجاست
در آتشيم با جگر تشنه آب کو
اکنون که مرغ پرده نوروز مي زند
اي ماه پرده ساز خروش رباب کو
درديکشان کوي خرابات عشق را
بيرون ز گوشه جگر آخر کباب کو
گفتم چو بخت خويش مگر بينمت بخواب
ليکن ز چشم مست تو پرواي خواب کو
خواجوکه يک نفس نشدي خالي از قدح
مخمور تا بچند نشيند شراب کو
خواجوي کرماني

جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۶ | 13:37
اي آناهيد! اي نيک، اي تواناترين! اينک مرا اين کاميابي فراز ده که به ارجمندي به يک خوشبختي بزرگ دست يابم… خوشبختياي که در آن بهره و بخشش بسيار باشد، اسبانِ شيهه زننده و گردونههاي برخروشنده و تازيانههاي بانگ برانگيزاننده باشند… آن خوشبختياي که در آن پُر باشد از چيزهاي خوشبو، و در انبارش پُـر باشد از هر آنچه دل کسي بخواهد و هر آنچه زندگاني خوش و خرم را بکار ميآيد. (بند130 آبان یشت)