با دیده ی گریان به محبوب خود گفتم:
قصد کوچیدن از سرای خود دارم
رهایم کن تا بروم و گریه نکن
چون بهترین رونده های ابلق شب و روز است
در تاریکی پرتویی از نور دیدم
پنداری شب به روز بدل شده است
تا کی همنشین مار جسم شوم؟
و تا کی با اژدهای نفس همسایگی کنم؟
به اقامت در بیابان خشک خرسندم
و ماندن در ظلمت عناصر را نمی خواهم
پرتویی از بغداد درخشید
و نزدیک شدن مرا به دیدارگاه به خاطرم آورد
تابش آن نور به فنای خواسته ام انجامید
و راست و چپ خود را نشناختم
آن که در هجر شما برایم مرثیه می خواند
به وصل من حسادت ورزید
بهتر است که با وصال شما
به آن چه از هجر بر من رفت نیندیشم
مرده بودم زنده ام کردید
و مرا گران خریدید
دل ها از شما بریده شد
ای کاش جان خوشی برای من بود
آن چه برای مردم است بر من حرام و
تنها عشق شما بر من حلال است
باده ی عشق شما را با مغز استخوانم نوشیدم
جز عشق شما چیزی برایم نمانده است
نابودکننده از آب شور غمگین نیست
چون چشمه های آب زلال با اوست
شیخ اشرا ق
.jpg)
اي آناهيد! اي نيک، اي تواناترين! اينک مرا اين کاميابي فراز ده که به ارجمندي به يک خوشبختي بزرگ دست يابم… خوشبختياي که در آن بهره و بخشش بسيار باشد، اسبانِ شيهه زننده و گردونههاي برخروشنده و تازيانههاي بانگ برانگيزاننده باشند… آن خوشبختياي که در آن پُر باشد از چيزهاي خوشبو، و در انبارش پُـر باشد از هر آنچه دل کسي بخواهد و هر آنچه زندگاني خوش و خرم را بکار ميآيد. (بند130 آبان یشت)