در شعله نگاه تو، نقشی نبست آب
موج هزار آینه، در خود شکست آب
ز آن لعل لب ـ که جوش زد از آتش عطش
در گیر و دار معرکه، طرفی نبست آب
تا شد قلم، دو دست علمدار و، آب ریخت
نالید جبرییل که: ای وای! دست! آب!
موج هزار آینه، در خود شکست آب
ز آن لعل لب ـ که جوش زد از آتش عطش
در گیر و دار معرکه، طرفی نبست آب
تا شد قلم، دو دست علمدار و، آب ریخت
نالید جبرییل که: ای وای! دست! آب!
مشفق کاشانی

یکشنبه ۶ آذر ۱۳۹۰ | 5:42
اي آناهيد! اي نيک، اي تواناترين! اينک مرا اين کاميابي فراز ده که به ارجمندي به يک خوشبختي بزرگ دست يابم… خوشبختياي که در آن بهره و بخشش بسيار باشد، اسبانِ شيهه زننده و گردونههاي برخروشنده و تازيانههاي بانگ برانگيزاننده باشند… آن خوشبختياي که در آن پُر باشد از چيزهاي خوشبو، و در انبارش پُـر باشد از هر آنچه دل کسي بخواهد و هر آنچه زندگاني خوش و خرم را بکار ميآيد. (بند130 آبان یشت)